|
میلاد با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) را به دوستداران اهل بیت (ع) تبریک و تهنیت عرض می نماییم
+ نوشته شده در 2008/6/23 11:19 PM توسط پسر های عشق |
من زیاد از این مطالب که نظر خودمو بخوام بگم در وبلاگ نذاشتم بیشتر خواستم از شعر ها ، دست نوشته ها و نظرات زیبای دیگران که خودم ازشون لذت بردم در وبلاگ استفاده کنم ولی الان می خوام در باره ی یه نکته یه مطلب بنویسم اگه بگردین یه مطلب اینجوری تو آرشیو پیدا می کنین که در باره ی سریال فقط به خاطر تو شبکه یک بود اتفاقا این مطلب هم درباره ی یه فیلم سینمایی شبکه یک هست. دیروز عصر بود شبکه یک رو گرفتم داشت فیلم "اگر باران ببارد" رو پخش می کرد .یه کم که نگاه کردم موضوع فیلم منو جذب کرد البته من اصلا اهل نقد فیلم و ارزیابی و از این جور حرفا نیستم اصلا بلد نیستم ولی خیلی موضوع جالبی رو کارگردان فیلم انتخاب کرده بود و موضوعشم چیزی نبود جز عشق. تو پرانتز بگم من کلا به فیلم های با این موضوع و محتوا علاقه مندم مخصوصا وقتی که بی حاشیه و مستقیم و جوری که در حد کامل حق مطلب رو ادا کنه توی فیلم بهش پرداخته بشه.توی آکولاد بگم سریال شهریارم اون قسمت هاش که داستان عشق به ثریا بود واقعا زیبا بود. حالا دیگه نمی خوام وارد عرصه فیلم و سریال بشم برم سراغ اصل مطلب وستای سریال بود که یکی از هنر پیشه ها یه جمله قشنگ گفت که کل این مطلب واسه این بودکه این جمله رو بنویسم گفت: این جمله نقل قول از یکی از هنرپیشه های دیگر این سریال بود که استاد دانشگاه و جانباز بود که می تونه به جای عظمت کلماتی مثل صداقت ، پاکی، محبت و... هم قرار بگیره که باز هم منظور مطلب رو می رسونه به نظر من که این جمله خیلی جالبه و خیلی هم کاربردیه توی زندگی روزانه البته جملات این چنینی بسیار زیاده ولی من می خواستم یکی از اون ها رو بیان کنم و بگم که می شه با این دستور العمل های ساده و نکات ریز به نقاط بالا و مرتفع رسید حالا این نقاط می تونه جنبه عرفانی یا شخصیتی داشته باشه یا توی هر زمینه ای باشه ولی اون چیزی که واضحه اینه که همه این زمینه ها زمینه ساز انسانیته و هدف روح متعالیه انسانه که می تونه کامل و کاملتر بشه تا به بی نهایت برسه که شاید هدف از خلقت انسان همین باشه در آخر باید بگم که امیدوارم مطلب خوبی بوده باشه با لاخره توی وبلاگ نویسی باید گزینه های مختلف رو آزمایش کرد تا به تجربه رسید البته باید بگم که وبلاگ های فنی و منتقدی متعدد و با محتوایی وجود داره که مخاطب های زیادی هم داره و دیگه نوبت به ما نمی رسه ولی من می خوام توی این بلاگ هر نوع نوشته ای رو امتحان کنم البته اون نوع رو که ارزششو داشته باشه با اینهمه در آخر این نکته رو هم باید بگم چون خوشبختانه این وبلاگ مورد بازدید اهالی فن قرار می گیره اگر چه در سطح محدود ولی مفید و خوشحال کننده ، باید در باره مطلب بگم که محور واحدی نداشت می خواستم یه جورایی دل نوشته باشه ولی خوشحال می شم نظراتتونو صادقانه در باره این نوع نوشته ها بگین و ارزیابی کنین که آیا برای بهبود سطح کیفی مطالب وبلاگ موثر واقع میشه یا نه + نوشته شده در 2008/6/8 10:27 PM توسط پسر های عشق |
سکوت مبهم چشمت شبی آواز می گردد صبوری کن دلا امشب سحر آغاز می گردد مرا در ظلمت چشمت به راهی دور می خوانی به شمع عشق سوزانت دلم دمساز می گردد یکی گفتا مرا ساده مرو زنهار از این جاده ره دیگر نمی جویم که این ره باز می گردد هوای وصل تو دارم شکسه بال و بیمارم نگاه مست و زیبایت پر پرواز می گردد + نوشته شده در 2008/5/7 0:1 AM توسط پسر های عشق |
دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلود با جامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافی است ریاضتکش به بادامی بسازد + نوشته شده در 2008/5/6 11:58 PM توسط پسر های عشق |
نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شودواو به کار فرفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد.او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه ی دیگر بسازد.نجار پیر قبول کرد اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست.او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید،کارفرما برای وارسی خانه آمد.او کلید خانه را به نجار داد و گفت:این خانه متعلق به توست این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یکه خورد.مایه تاسف بود!اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد... + نوشته شده در 2008/4/20 5:34 PM توسط پسر های عشق |
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!).او در مدت زندگیش 296 سکه ی 1 سنتی ، 48 سکه ی 5 سنتی ، 19 سکه ی 10 سنتی ، 16سکه ی 25 سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31396 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد. + نوشته شده در 2008/4/20 5:7 PM توسط پسر های عشق |
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید : یک بستنی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد :50 سنت.پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید یک بستنی ساده چند است ؟ در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نیز پس از خوردن بستنی ، پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت باز گشت از آنچه دید حیرت کرد آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت + نوشته شده در 2008/4/12 0:33 AM توسط پسر های عشق |
من آهنگ غریب روزگارم****غمی در انتهای سینه دارم*****تمام هستیم یک قلب پاک است***** که آن را زیر پایت می گزارم
دره قلبتو واسه کسی باز نکن هر کس بخواد بیاد تو خودش کلید داره وقتی آدم خاطره هاش زیاد میشه دیوارهای اتاقش پراز عکس میشه اما دلت همیشه برای اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو رو دیوار بذاری! ميدوني كي ميفهمي كه دنيا دو روزه ؟ وقتي هر كسي رو كه دوست داري بهت ميگه تا آخر دنيا باهاتم...! انگار ثانیه ها ازسنگ میشود وقتی دلی برای دلی تنگ میشود نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را ديدم نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد ولي بعد ها فهميدم که فقط نگاهم مي کرد
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم من از طرزنگاه توامید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي .......... ، گفتم.........حالا فكر كردي فرق ما چي بود؟فرق ما اين بود كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم' زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟ ديدم كه تو دريايي و من رود شدم در وسعت چشمان تو محدود شدم آن روز كه در آتش عشق افتادم سر سبز تر از آتش نمرود شدك + نوشته شده در 2008/2/8 5:21 PM توسط پسر های عشق |
مولانا: گر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب خوردن باشد مولانا: گر نگریزی ز ما به نازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود مارا لب خشک و دیده ی تر بی تست گر با تر و خشک ما بسوزی چه شود مولانا: اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم بکران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست درخواهم یافت این عمر گذشته را در کجا دریابم مولانا: گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف می داریم چون عاقبت کار همین خواهد بود :خیام آمد سحری ندا زمیخانه ی ما کی رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه زمی زان پیش که پر کنند پیمانه ما :خیام با باده نشین که ملک محمود این است وز چنگ شنو که لحن داوود این است از آمده و رفته دگر یاد مکن حالی خوش باش که مقصود این است :خیام دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت بابا طاهر: هر آنکس عاشق است از جان نترسد یقین از بند و از زندان نترسد دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد بابا طاهر: اگر دل دلبر و دلبر کدام است وگر دلبر دل و دلرا چه نام است دل و دلبر به هم آمیخته وینم ندونم دل که و دلبر کدام است + نوشته شده در 2007/12/13 1:54 PM توسط پسر های عشق |
ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه منبع : www.persianv.com + نوشته شده در 2007/12/6 3:49 PM توسط پسر های عشق |
مولوی : در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس باز پسین یار شوی خیام : اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند ســر زلف نــگاری بــوده است ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی دستی است که بر گردن ياری بوده است SPAN>
+ نوشته شده در 2007/12/6 2:25 PM توسط پسر های عشق |
این داستان رو از کتاب ((هفده داستان کوتاه کوتاه)) از نویسنده های نا شناس انتخاب کردم و نوشتم. این کاب هفده داستان به سبک این داستان دارد . کوتاه و جالب . هر جا داستان هایی این سبکی دیدید بدونید از این کتاب یا از انتشارات این کتابه چون من داستان های این کتاب رو زیاد توی وب لاگ ها و سایت ها دیدم اما داستان زیباترین قلب : مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود.قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن ها شده بود اما آن ها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن ها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیر مرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد . مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : تو حتما شوخی می کنی ... قلبت را با قلب من مقایسه کن. تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است . پیرمرد گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرکدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آن ها چیزی از قلب خود به من نداده اند. این ها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند ، اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آن ها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند ... حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. + نوشته شده در 2007/11/23 3:33 PM توسط پسر های عشق |
+ نوشته شده در 2007/11/20 6:26 PM توسط پسر های عشق |
چشم تو از کهکشان راه شیری هم سرست + نوشته شده در 2007/11/20 6:22 PM توسط پسر های عشق |
یک آهنگ باحال و قشنگ که من خیلی ازش لذت بردم اینم شعرشه : می خواستمت تورو تنهام گذاشتی برای اشکهام وقتی نذاشتی دلتو فروختی به یه کس دیگه ولی نگاهت اینو نمیگه می خواستمت می خواستمت می خواستمت ولی تو نموندی ولی نموندی عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی ولی تو نموندی دلمو سوزوندی باید بمیرم این روزو نبینم همون بهترکه بی تو بمیرم چشم های نازت صدای سازت چقده خوبه صدای آوازت توی خیابون یا توی ایوون هر جا میشینم تورو میبینم میگم که ای کاش پیشت می موندم دستام تو دستت واست میخوندم می خواستمت می خواستمت می خواستمت ولی تو نموندی عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی ولی تو نموندی دلمو سوزوندی دستمو خوندی پیشم نموندی بدون دلم رو بدجور سوزوندی می خوام بخوابم تا لحظه ی دیدار تا با صدای نازت بشم بیدار با بی کسیهات من بودم که ساختم دل بهت سپردم سر به زیر انداختم این قمارعشق رو من نشناختم ساده بودم و زندگیم رو باختم می خواستمت می خواستمت می خواستمت ولی تو نموندی عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی ولی تو نموندی دلمو سوزوندی + نوشته شده در 2007/11/20 5:56 PM توسط پسر های عشق |
زندگی اجبار است مرگ انتظار است عشق یک بار است جدایی دشوار است + نوشته شده در 2007/11/20 5:50 PM توسط پسر های عشق |
اين قافله عمر عجب میگذرد درياب دمی که با طرب میگذرد عمرت تا کي به خودپرستي گذرد يا در پي نيستي و هستي گذرد کم کن طمع از جهان و میزي خرسند از نيک و بد زمانه بگسل پيوند + نوشته شده در 2007/11/15 2:34 PM توسط پسر های عشق |
نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو: من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بی قرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود + نوشته شده در 2007/11/15 2:28 PM توسط پسر های عشق |
پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است
مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري
دستهايم برايت شعر مي نويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه ور مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهي + نوشته شده در 2007/10/19 11:3 PM توسط پسر های عشق |
آنکه چشمان تو را این همه زیبا میکرد کاش از روز عزل فکر دل ما میکرد یا نمی داد به تو این همه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد + نوشته شده در 2007/9/26 5:42 PM توسط پسر های عشق |
|
| ||||||